یادته...

یادته   

میگفتی زیر ِ بارون باید بدون چتر بری ؟ 

نفس بکشی .. عاشق شی  .. دستشو بگیری .. شیطونی کنی  

بدوئی .. نگاش کنی .. چشم تو چشم .. دستاشو بکشی تا اسمون  

و به اسمون بگی نگـــــــــــا .. ببین چقدر دوسش دارم .. 

 

 

حالا دیگه کم کم باید یاد بگیری چطوری چتر بگیری زیر ِ بارون .. 

یا اصن با بارون قهر کنی ..   

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------

فرق خونه و دل

خونه ساخته دست بشر است و دل آفریده خدا

خونه از خاک است و دل از احساسات و روح

خونه مهندسی و شناخته شده استو دل ناشناخته

خونه قدیمی میشه ولی دل می تونه تا هست جوون باشه

خونه مستهلک میشه، دل هم ممکنه بشه، اما این کجا و اون کجا

خونه رو میشه خرید، اما دل رو نمیشه خرید 

خونه رو اجاره کرد و بعد مدتی پس داد، ولی دل رو که به هر دلیلی گرفتی، پس دادنی نیست انگاری

خونه رو میشه خراب کرد و از اول ساخت، اما دل رو نمیدونم 

خونه رو میشه به راحتی و هربهانه ای واردش شد، اما دل رو نه 

خونه رو میشه بخ اختیار ازش خارج شد، اما دل رو انگاری نه

خونه رو میشه مهمون شد، توی دل هم میشه، اگر مهمون خوبی نباشی فراموش میشی

خونه می تونه لونه عشق باشه همون طور که دل می تونه لونه عشق باشه

خونه محل رسیدن به آرامش و دل محل استقرار آرامشه 

خونه سایه داره، اما دل آغوش داره که البته سایه رو هم تامین میکنه

خونه میتونه کسی رو داشته باشه یا نداشته باشه، اما دل که تنهایی دل نیست

خونه روحش آدم هاش هستند، اما دل روح جسم آدم هاست

خونه با توجه به وضعیت اقتصادی تنظیم میشه، اما دل با توجه به بلند نظری و رشد معنوی افراد

خونه رو شاید نشه یا نتونیم در راه خدا بدیم، اما دل رو چرا

خونه میتونه برای آدم ها باشه، اما دل باید برای خدا باشه، خودش مستاجرش رو می فرسته  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

برای تو...

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.


اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.
 

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی.
 

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است

کاش دنیا یکبار هم که شده 


بازیش را به ما می باخت مگر چه لذتی دارد 

 


این بردهای تکراری برایش؟!... 

 

 

 

 

 

یدونی کی میفهمی دنیادوروزه؟وقتی هرکی روکه دوستش داری بهت بگه:تاآخردنیاباهاتم!. 

 

 

 

هرگز به گذشته  برنگرد 

اگه سیندرلا برای برداشتن کفشش برمیگشت 

هیچوفت یه پرنسس نمیشد 


کلاه فروش...

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید.وقتی بیدار شد
متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش را خاراند ودید که میمون ها همین کارراکردند.اوکلاه راازسرش برداشت و دید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند.به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت ودر گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

 

 

 

 

 

 

از احمد آقا که به وبلاگم سرمیزنه وبا نظراش خوشحالم میکنه ممنون 

بازم سر بزن

فقط 7 دقیقه

دوستان مهربونم، اگه امکان داره فقط 7 دقیقه از زمانتون رو به خوندن این داستان کوتاه اختصاص بدید.



عصر یک روز پاییزی بود. من افسرده در دامنه ی کوھی قدم می زدم و صدای خش خش برگ ھا در گوشم نجوایی خوش داشت. از دور مردی را دیدم، در گوشه ای چمباتمه زده و سر بر زانوی خویش داشت. حوصله کسی را نداشتم. راھم را کج کردم، اما گویی مرا صدا زد! به طرفش نگاه کردم. با دست اشاره می کرد پس به سوی او رفتم.

"سلام. چه کمکی از من ساخته؟ "

آن مرد مرا براندازی کرد و گفت:

" سلام آدمیزاد "

این بار من او را برانداز کردم و گفتم:

" آدمیزاد؟! مگر تو آدمیزاد نیستی؟! "

مرد آھی کشید و گفت:

" نه، نیستم. "

با صدایی بلند خندیدم ! سپس در سکوت و ناباوری در کنار او نشستم در حالیکه با خود گفتم:

"این بیچاره ھم مجنون شده "

" نه، مجنون نیستم. "

برای لحظه ای به فکر فرو رفتم و با خود گفتم:

"او دیوانه نیست وافکار مرا ھم که می خواند، پس او کیست؟!"

باز ھم آن مرد نگاھی به من انداخت و بدون پرسشی بار دیگر افکارم را پاسخ داد که:

"شما شیطانم خوانید"

" شیطان؟! "

" بله "

" اما تو که ... مانند ما انسانی!! "

"مباد بر خاندان ما که چون شما انسان باشیم اما به شکل تو درآمدم که دمی با تو بوده و قدر خویشتن را بیش دانم"

" اگر شیطان باشی که ھمیشه با مایی! "

" نه! ما ھمیشه از شما آدم ھا گریزان بوده و ھستیم! "

حرف ھای آن مرد افکارم را در ھم آمیخت و پریشانم کرد.

"پس تو شیطانی و از آدم ھا گریزان، ھمینطور است؟"

" بله "

"مگر تو فرشته ی مقرب نبودی که نافرمانی کرده و رانده شدی؟! "

"داستان ما اینگونه نیست که شما آدمیان میگوئید! "

" پس چیست؟ داستان خود را بگو "

"ما به اراده خداوند خلق شده و فرشته مقرب او گشتیم. پس به ما امر شد که جز او را سجده و ستایش نکنیم... "

شیطان در حالیکه در چشمان من خیره شده بود سکوتی کوتاه کرده و ادامه داد:

" و روزی خداوند موجود دیگری را آفرید که ما را از افلاک به خاک کشانید!! "

"و آن موجود چه بود؟ "

"و آن موجود جد تو بود، که پیدایش او ........" و ساکت ماند!

به او گفتم: " تو فرشته مقرب بودی و به مقامت مغرور! "

"غروری در میان نبود! تو انسانی بیاور من بر او سجده خواھم کرد! "

و پس از درنگی ادامه داد

" اگر سجده می کردیم ، به غیر او سجده کرده بودیم و رانده می شدیم! اکنون نیز که سجده نکردیم ، باز رانده شدیم! پس چاره ای بجز رضای به تقدیر نبود! "

من در حالیکه در شعاعی کوچک قدم می زدم و با خود می اندیشیدم از او پرسیدم:

" اگر چنین است پس چرا در پی انسان و فریب اویی؟! "

" فریبی در بین نیست، این شما ھستید که با نسبت دادن خطاھای خود به شیطان خود را می فریبید"

" مگر نه اینکه وقتی خداوند آدم را آفرید به این خلقت مباھات کرد؟!"

"اگر مباھات کرد پس چرا اینقدر از این خلقت نالید؟!"

" چه می گویی؟!! نالید؟! "

شیطان لبخند تلخی زد و گفت:

" آیین تو چیست؟"

و قبل از اینکه پاسخی از من بشنود ادامه داد:

" در کتاب آسمانی تو خواندم ھمان خدایی که بر خلقت آدم بالید، پس از آن چه بسیار بر خود نالید! "

" نالید؟!! "

" آری نالید و گفت... اکثرتان ایمانی ندارید، اکثرتان ناسپاسید، اکثرتان نمی دانید، اکثرتان عقلانیت ندارید، اکثرتان به ھویت خود بر نمی گردید، اکثرتان جاھلید، اکثرتان اھل فسق و فجورید و ..... و اگر اندکی را از این گمراھی مستثنی کرده، نه مدعیان دروغگو و فریبکار بلکه معدود گنج ھای پنھانند در کنج خرابات. آدمیان شیطان را گمراه و فریبکار خوانند و ما شیطان ھا در حیرت از فریبکاری، گمراھی و دروغگوئی آدم!! "

" اما شیطان ، ما ............ "

شیطان میان حرفم پرید و گفت:

" شما آدم ھا چون حمارید که تنھا آن کتاب ھای مقدس را بر پشت خود داشته و اندک ادراکی از آنھا ندارید!! "

" اگر خطا ھم داریم ھمانا ناشی از وسوسه توست! و اگر انکار کنی پس او را چگونه خدائی است که ھر انچه را آفریده اکثرآنھا جاھل، نادان، دروغگو، فریبکار. و دارای ھمه بدی ھای ممکن ھستند؟!!"

و شیطان پس از سکوت کوتاھی گفت:

"من نیز مخلوق اویم اما آگاه از اسرار او نیستم!!"

"یعنی تو را زیانی بر آدم نیست؟!"

" ای آدم و آدم ھا، نه اینکه مرا زیانی بر آدم نیست بلکه من ھمیشه خدمتکاری صادق و وفادار برای شما بوده ام و ... "

و من که از این ادعای شیطان در شگفت آمده بودم با تعجب گفتم:

" عجیب است شیطان! تو چگونه خدمتکاری صادق و وفادار برای ما بوده ای؟!! "

شیطان آھی کشید و ادامه داد:

" اگر من نبودم چگونه ھر جرم و جنایت، ھر حیله و نیرنگ، ھر پستی و دنائت و ھر کجروی و ناپسندی را در اندیشه و رفتار خود، توجیه می کردید؟!! و آنھا را به گردن که می انداختید؟! اگر من نبودم شما آدم ھا از این ھمه دروغ و نیرنگ ھرآینه در پیشگاه وجدان خفته خود دق کرده و از شرمساری می مردید! اگر من نبودم چگونه پیشوایانتان به نام رھائیتان از بند من شما را اینگونه در بند خود گرفتار می کردند؟! و..."

" پس شیطان، سرچشمه این ھمه تاریکی که بر ما سایه افکنده کجاست؟!

" منشا این تاریکی دوری از خرد و اندیشه و پناه بردن در دامان تاریک نیرنگ و فریب است، درد و درمان ھر دو در توست. در کجا به دنبال درمان می گردی؟!..."

و پس از سکوت کوتاھی ادامه داد:

".... شما به خود نیز دروغ می گوئید و آنچه را با چشم می بینید باور ندارید اما آنچه را نمی بینید و خرد و اندیشه نیز با آن بیگانه است باور داشته و ھستی ناچیز خود را به پیشگاه آن قربانی می کنید و این یعنی فریب دادن ریاکارانه ی خود.“

" اما ..."

اما او رفته بود!!

ھوا رو به تاریکی می رفت. از جا برخاستم و راه خانه در پیش گرفتم، خسته تر از پیش و خسته تر از خویش.


پایان

گاهی اوقات ...

به نام خدا 
 
گاهی اوقات آدم باید خیلی چیزارو عوض کنه...

زندگیشو...

طرز فکرشو...

رفتارشو...

شاید ما مقصریم...کسی چه میدونه..؟!

 

 

گاهی اوقات یه عکس چه قدر به آدم آرامش میده...

 

 

گاهی اوقات یه عکس تو رو میبره به اون روزایی که بی دغدغه شاد بودی...

روزی که بزرگترین غم زندگیت شکستن نوک مدادت بود...

 

 

گاهی اوقات باید خودتو رها کنی...

باید آزاد باشی...

 

 و در آخر...(و البته از همه مهمتر)

گاهی اوقات یه عکس "میشه تمام زندگیت"

عکسی که وقتی نگاش میکنی اشک توی چشات جمع میشه..

وقتی نگاش میکنی آرامش اون روزارو حس میکنی..

یاد روزای خوشت میوفتی...

یاد خودتو عزیزترینت..!!

همینطوری...

چقدر بد که بخوای گریه کنی اما نتونی چقدر بد که یه کیو دوست داشته باشی صداشو نتونی بشنوی وچقدر بد که همش به یاد یکی با تکه پارچه به نام عروسک خوابت ببره  

 

 

 

 

دل من جـــــــــاده که نیست هر از گاهی


که تنها مانـــــــــدی... در فکر عبـــــــــورش باشـــــــی


هروقت هم خواستی دور بزنی


خانه دل من یک خیابان یک طرفه است .برگشت نداره


خیابان نیست که از همان جایی آمدی بروی ...


بفهم! ...


این لامصب اسمش احساس است 

 

 

 

هنگامی که در زندگی اوج میگیری،

دوستانت می فهمند تو چه کسی بودی.

اما هنگامی که در زندگی، به زمین می خوری،

آنوقت تو میفهمی که دوستانت چه کسانی بودند یا هستند ...

آری گاهی شکست از پیروزی مفیدتر است .